naught

نمیدانم ساعت چند است، یا اینکه چه موقعی از شبانه روز است . فقط میدانم روی تختم دراز کشیده ام ، بی آنکه پلک بزنم به سقف خیره شدم . مغزم  از کار افتاده ، آنقدر که حتی نمی توانم اراده کنم نگاهم را به جای دیگری بکشانم. نه حس مور موری ، نه خوابرفتگی ، نه.... اصلا بدنم را احساس نمیکنم ،   انگار جزئی از همین زاویه کوچک نگاه هستم که بی هیچ حرکتی یک جا مانده  . بار اول نیست که این احساس را دارم ، قبل تر هم چندین بار اتفاق افتاده ، یک حس نیستی ! یک خلأ محض ! حتی نمی توانم به آن فکر کنم ! چه برسد به اینکه بخواهم آن را توصیف کنم . فقط میدانم باید منتظر بمانم .

شاید منتظر یک صدا ، صدایی جز این زنگ زیرِ محو ،که هر لحظه مرا بیشتر به عمق خودش میکشد .

یا یک باریکه ی نور که این حجم خاکستری را بشکافد ، قفل های مردمکم را باز کند و چشمهایم را با خودش ببرد. تا کجا ... نمی دانم !

   فالش نویس - ٢٠ فروردین ۱۳۸٩