تا من ،‌ تمام فاصله هایی که مانده است ...

 

آدمی زاد است دیگر ؛ گاهی حتی نمی داند از خودش یا از دیگران چه میخواهد .

تا با خودش کنار بیاید می بیند یک عمر گذشته ...

حس و حال من هم دست کمی از این وضع ندارد ، خسته ام از اینکه دارم در گذشته زندگی می کنم ، نه شعر می گویم و نه چیزی می نویسم .

جای امروز خاطره ی گذشته قاب کرده ام و تمام وقت آن را  گردگیری می کنم .

 می ترسم روزی برسد که فالش نباشم !‌

فکر کنم وقتش رسیده که به خودم برگردم !‌ گذشته را با تمام فلسفه هایی که برایش بافتم  در گذشته بگذارم !‌ و ...  امروز را زندگی کنم .

   فالش نویس - ٢٦ مهر ۱۳۸٩

کاش ...

 

کاش دوباره اول مهر بود و مدام نوک مدادم می شکست ...

   فالش نویس - ٢ مهر ۱۳۸٩