دو سال

کم نیست ، زیاد هم نیست؛  ولی مرا عوض کرد .

این دو سال کافی بود تا گند زده شود به هرآنچه که یک عمر برایم رنگ تقدس داشت. دوسال ِ قبل من فالش نبودم !   

 

   فالش نویس - ۳۱ امرداد ۱۳۸٩

گور پدر عشق

می داند ، عاشق دیگری بودی

می دانی ، عاشق دیگری بوده

 گور پدر عشق !!!

اصلا حالا که این طور است ، بیا زمین و زمان را به هم بدوز و به همه ثابت کن که عشق ابلهانه ترین توهم بشر بوده،  همه را متقاعد کن ...

اما ...

میدانی ، عاشق دیگری بوده

می داند ، عاشق دیگری بودی

   فالش نویس - ۳٠ امرداد ۱۳۸٩

شاخه های خشک

از پنجره ها بپرس

که چقدر قد کشیده است

روی زمین ...

سایه ی سروی که خشک شد ...

 

پ.ن : از دیشب که این مطلب را خوندم ،‌حسابی بهم ریختم.افسوس

   فالش نویس - ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

 

 

   فالش نویس - ٢٤ امرداد ۱۳۸٩

تعامل اجتماعی

تو یه حرفی می زنی که اون حال کنه ، اون هم یه چیزی میگه که تو خوشت بیاد !

اما در واقع ، هیچ کدومتون چشم دیدن اون یکی را نداره !

 

   فالش نویس - ٢٢ امرداد ۱۳۸٩

معمای پروفسور حسابی

٣ نفر با هم میرن ساعت فروشی ،  ساعت میخرن ٣٠٠٠٠ تومن. یعنی نفری ١٠٠٠٠ تومن دادن. صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت ٣٠٠٠٠ تومن نبوده ٢۵٠٠٠ تومن بوده. برو ۵٠٠٠ تومن بهشون برگردون. شاگرد مغازه از این ۵ تومن ٢ تومنشو واسه ی خودش برمیداره . 3 تومن دیگرو میده به اون سه نفر. (نفری ١٠٠٠ تومن). پس با برگشت ١٠٠٠ تومن به هر  نفری، اونها هرکدوم ٩٠٠٠ تومن دادند. حالا سوال اینجاست اگه 

٢٧ = ٩ x ٣

٢ تومنم که شگرد مغازه برداشته ، میشه ٢٩ تومن پس اون ١٠٠٠ تومنه کجاست؟

زبان


   فالش نویس - ٢۱ امرداد ۱۳۸٩

طلا که پاکه ، ‌چه منتش به خاکه ؟

گاهی زیرکانه ترین واکنش نسبت به یه اتفاق، اینه که دست روی دست بذاری و فقط نگاه کنی.

 

   فالش نویس - ٢۱ امرداد ۱۳۸٩

نخواستن یا نتوانستن

دیر یا زود به این نتیجه خواهیم رسید ، که باید از بعضی چیزها صرف نظر کرد.

   فالش نویس - ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

مَرد

هنوز در گوشه کنار شهر ،‌ افرادی هستند که نمی توانند مرد بودن را از مذکر بودن ، و غیرت را از توهمات پارانوئیدی تفکیک کنند .

   فالش نویس - ۱٤ امرداد ۱۳۸٩

پندار

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد

 

پ.ن : گاهی باید از قصد اشتباه کرد !

   فالش نویس - ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

عاشقانه های یک جانی

به آغوش می کشمت

چنان که صدای خرد شدن دنده هایت

شب را بیدار کند !

   فالش نویس - ۱٠ امرداد ۱۳۸٩

آخر قصه

خسته شده ایم ...

هم من - هم واژه ها

با من که نشد ،

... با خدای خودت کنار بیا !

 

   فالش نویس - ۸ امرداد ۱۳۸٩

شهر دل

شب را نگه دار

ستاره ها را خاموش کن

و به آتش بکش

شهری را که سالهاست بوی خاکستر می دهد ...

 

   فالش نویس - ٦ امرداد ۱۳۸٩