"چرا"ی لعنتی !

خیلی فکر کرده ام ...

 به خودم ، به تو ...

 به اینکه از کجا شروع شد ! از کجا شروع شدیم !

و بیشتر به یک "چرا"ی لعنتی ...

 

به این "چرا" که میرسم ، نمی توانم پای خدا را وسط نکشم !!!

به این "چرا" که می رسیم ... 

به این "چرا" که می رسد ...

 

این روز ها احساس گناه می کنم

حس می کنم ، لبخند را روی لب هایت خشکانده ام  

حس می کنم ، من ...

 

لعنت به من ...

لعنت به این بغض دست و پاگیر ...

لعنت به این "چرا"ی لعنتی ...

   فالش نویس - ٢٩ خرداد ۱۳۸٩

...

تو باش ...

شعر هست ...

باران هست ...

   فالش نویس - ٢٠ خرداد ۱۳۸٩

می گفت :

از خیانت دوستانت ناراحت نشو - چرا که این طوری دستت برای خیانت به اونها بازتره !

   فالش نویس - ۸ خرداد ۱۳۸٩

گره های کور

سر باز کرده زخم های خاطره هات

و نگاه های فراریمان این  روز ها بیشتر درگیر باز کردن گره ها هستند !

گره های کوری که بهتر از خودمان  می بینند

جای خالی جرئت ِ بودن را ...

   فالش نویس - ٧ خرداد ۱۳۸٩