فاصله

میان "ایمان داشتن" و "اطمینان داشتن" چقدر فاصله است ! و این فاصله ، برای خدا  ، چقدر غم انگیز !

   فالش نویس - ۳۱ فروردین ۱۳۸٩

naught

نمیدانم ساعت چند است، یا اینکه چه موقعی از شبانه روز است . فقط میدانم روی تختم دراز کشیده ام ، بی آنکه پلک بزنم به سقف خیره شدم . مغزم  از کار افتاده ، آنقدر که حتی نمی توانم اراده کنم نگاهم را به جای دیگری بکشانم. نه حس مور موری ، نه خوابرفتگی ، نه.... اصلا بدنم را احساس نمیکنم ،   انگار جزئی از همین زاویه کوچک نگاه هستم که بی هیچ حرکتی یک جا مانده  . بار اول نیست که این احساس را دارم ، قبل تر هم چندین بار اتفاق افتاده ، یک حس نیستی ! یک خلأ محض ! حتی نمی توانم به آن فکر کنم ! چه برسد به اینکه بخواهم آن را توصیف کنم . فقط میدانم باید منتظر بمانم .

شاید منتظر یک صدا ، صدایی جز این زنگ زیرِ محو ،که هر لحظه مرا بیشتر به عمق خودش میکشد .

یا یک باریکه ی نور که این حجم خاکستری را بشکافد ، قفل های مردمکم را باز کند و چشمهایم را با خودش ببرد. تا کجا ... نمی دانم !

   فالش نویس - ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

بی سلام ...

اینکه روز 13 فروردین شروع به نوشتن میکنم اتفاقی نیست. – بر خلاف باور خیلی ها - 13 برای من عدد شانس بوده ، از طرفی هم اصلا نحس بودن و این جور خرافات را قبول ندارم.

   فالش نویس - ۱۳ فروردین ۱۳۸٩