آن روزها ...

می خواهم برگردم به روزهای کودکی.

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود ...

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد ...

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند ...

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند ...

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

حسین پناهی

   فالش نویس - ۱٤ دی ۱۳٩۱

بگذار من نادان بمانم

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می آموزد 

 

اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم ...

 

 

از : ناظم حکمت

   فالش نویس - ٩ دی ۱۳٩۱

Edward Scissorhands - 1990

Kim: Hold me.
Edward: I can't. 

   فالش نویس - ٧ دی ۱۳٩۱

 

یک روز سطری از این شعر
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند
واژه ها برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند
و فکر می کنی 
چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟


- نگاهم می کنی
و چشم هایت چقدر خسته اند ! 
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند –


نگاه می کنی به من 
برفی که بر موهایم باریده 
راه تمام آشنایی ها را بسته است 
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم 
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست 


نگاه می کنی به خودت 
که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای 
و لرزش لب هایش را انکار می کنی 
میان سطرهایش راه می روی 
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی 


واژه ها
دوباره برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند
و این شعر 
برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد .

 

شعر از : لیلا کردبچه

   فالش نویس - ٤ دی ۱۳٩۱

1988- Cinema Paradiso

تو هم مثل منی. توهم همیشه وفادار موندی.
وفاداری چیز بدیه. وقتی وفادار می مونی همیشه تنهایی.

   فالش نویس - ۱۸ امرداد ۱۳٩۱

خاطرۀ من

خاطره ها رفته اند، خاطرۀ من 

پس تو چرا مثل خاطرات نمردی ؟ 

   فالش نویس - ۱٥ تیر ۱۳٩۱

باور

تمام ترس مترسک این بود که برای تماشای مزرعه ساخته نشده باشد !‌

   فالش نویس - ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
← صفحه بعد